تبليغاتX
سنگ صبور تنها - از زندگی میگم...

سنگ صبور تنها

به نام تو که تنهام نذاشتی...

سلام...

درود...

می خواستم تو این پست از اون روزای سخت بنویسم و از اون شبای لعنتی. بغضای فروخورده و اشکای نریخته ام.از چیزایی که دیدم.از حرفایی که شنیدم.و از تظاهرکردنام  که بازم ادامه دارن...اما...  .

راستش از خیلی وقت پیشا با خودم عهد بسته بودم تولد دوستامو حتی با یه شاخه گل هم که شده بهشون تبریک بگم.حالا که داداش آگاهم زحمت کشیده و لباس سیاه رو از تن وبلاگم در آورده،بی انصافیه اگه بازم از غم بگم.حد اقل این یه پست رو به خاطر اون و همه ی کسایی که تو این مدت صمیمانه کنارم بودن،از زندگی می نویسم.

راستش نمی تونم اون طور که باید حق مطلب رو ادا کنم.امیدوارم منو ببخشین.فقط می خواستم 6 اسفند تولد برادر خوبم "حسین "(آگاه)و 8 اسفند تولد داداش کوچولوی عزیزم" امیرحسین " و خواهر گلش" سارا" جون رو بهشون تبریک بگم.کسایی که تو این مدت مثل دو تا برادر کوچیک تر سعی کردن کنارم باشن .مثل همه ی دوستای دیگه ام.پسر و دختر،همه مثل خواهرا و برادرام بودن.تنهام نذاشتن.از همه تون ممنونم.

آقا امیر،آقا حسین ،تولدتون مبارک.امیدوارم بتونم همیشه مثل یه خواهر بزرگتر واستون باشم.امیدوارم همیشه شاد باشین...جاری باشین...همه تون....امیدوارم هیچ وقت رنگ غمو نبینین...هیچ وقت.

 

 

 

پی نوشت: درضمن 3 اسفند تولد مرضیه جون،و 6 اسفند تولد دوستای خوبم پگاه جون و معصومه جون رو هم بهشون تبریک می گم.

تا بعد....

 

 

شاد باشید و جاری

بدرود............   .

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت18:33توسط آرزو | |