پنجشنبه ششم تیر 1387
خدایا یعنی واقعا؟!؟!؟!...
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
من آدم نمی شم!!
شا باشید و جاری
پنجشنبه سیزدهم دی 1386
بابایی یه سال گذشت...
سلام بابایی.ساعت ۲ امشب ۱سال کامل می شه.دقیقا یک سال پیش همین موقع بود که داشتم با معصومه از کانون بر می گشتم و بغض گلومو گرفته بود.از همین لحظه شروع شد بدترین و سخت ترین شب عمرم....شب چهارشنبه،13 دی 1385...
بابای نمی دونی تو این یه سال چیا کشیدم...چه قدر بغض کردم...چه قدر پنهونی گریه کردم...بابایی فردا باز می ریم لنگرود...باز همون راهی رو که یک سال پیش بدرقه ات کردیم...باز همون صف طولانیه ماشینایی که توشون همه گریه می کردن...بازم سوار GLI عنابی رنگی می شم که دیگه تو نمی رونیش...فقط اینبار دیگه تو نیستی...دیگه آمبولانسی نیست که بدن نحیفتو حمل کنه...نمی دونم فردا بارون میاد یا نه...تو تمام مراسمات هوا خیلی عجیب خوب شده بود...فردا اون راهی رو که فاطمه جون همش تو وبلاگش توصیف میکنه میریم.بابا این راه یه زمونی برای من بهترین راه دنیا بود.با همون زیبایی وبلاگ فاطمه...ولی الان دیگه ....بابا بدون تو هیچ چیز مثل سابق نیست.نمی دونی صبحای جمعه ای که آزمون دارم چه حالی می شم وقتی ساعت ۸ صبح وارد کوچه ی روبروی پارک شهر می شم.صف دراز ماشینایی که دختراشونو برا آزمون آوردن...و من بند کیفمو محکم فشار می دم که بغضم سر باز نکنه....دستام یخ کردن ولی تو دلم آتشیه....یاد وقتایی می افتم که تو بارون میومدی کانون زبان دنبال منو معصومه...حالا نیستی ببینی دخترت....بابایی...
بابا جون یه ساله بوست نکردم!باورت می شه؟می تونستی تصور کنی من حتی یه روز نبوسمت...بوسه هام شده فاتحه.بابا دلم برات تنگ شده...به خدا خیلی سخته...
بابا الان تو خونه پره مهمونه...مامان صبح زنگ زده بود به کتی که بیاد کمک یهو بغضش گرفت و چه تلخ خندید....بابا یادته امید اصلا سر من غیرتی نمی شد و من اعصابم از این ماستیش به هم می خورد؟حالا احساس مسولیت می کنه...می خواد جای خالیتو کمتر حس کنم.ولی مگه می شه؟
بابا جون الان کافی نتم.نمی تونم برم خونه.اون همه آدم...همونایی که یک سال پش بودنم هم اومدن...همش اون صحنه ها برام تداعی می شه...بابا جون باید برم.می خواستم یه پست طولانی تر برات بدم.نمی دونم شاید همین روزا این کار رو کردم.شایدم نه...
فقط
دوستت دارم.......................
اللهم صل علی محمد و آل محمد(واسه باباییم)
.....................
شاد باشید و جاری
بدرود
چهارشنبه هفتم شهریور 1386
+++++++++++++++++++++!
به نام او که آرزو دارم منو ببخشه...
درود
راستش قرار بود پست قبلیه پست آخرم باشه.ولی خوب دوستان لطف داشتنو پست جدید می خواستن و هر چی می گفتم امکانش برام نیست دوستان باز اصرار می کردن و آخرشم یکی دو تاشون به خشانت متوسل شدن .نه که منم طرفدار گفتگوی تمدن هام و اصلا طرفدار هیچ گونه درگیری فیزیکی و لفظی نیستم(باورتون نمی شه از تاتا بپرسین!!) دیگه مجبور شدم قبول کنم دیگه.البته می خواستم روز پدر یه پست بدم اما شرایط جور نشد و گذاشتم واسه امروز که یه جشن بزرگه..اِ یادم رفت:
عیدتون مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میلاد امام زمان بر همه مبارک.
امام زمان تولدت مبارک.خیلی دوستت دارم.
خوب الان مامان با مامان راضیه(همون دوستم که کتاب کودک نوشته و اون اولا که 5000 تا کتاب رو دستش مونده بود گریه می گیرد که آرزو چی کار کنم و من عرض 5 دقیقه 10 تا واسش فروختم تو مدرسه و کلی خوش حال شد و با هم قرار داد بستیمو 200-300 بلکه هم 400 تا از کتاباشو فروختم.البته قرار داد م که نه .شوخی کردم .کتاباشو فروختم پولشم دادم به خودش.اسم کتابشم هست:"نمکی مودب یه بچه ی مرتب".الان همه اش فروش رفته اگه تجدید چاپ کرد حتما بخرید به دردتون می خوره!)اوووووف چه توضیح طولانی و مسخره ای.خوب می گفتم. مامان اینا رفتن یه جا جشن و منم مثلا دارم درس می خونم.ولی چون به مامان قول دادم درس بخونم زیاد نمی تونم بنویسم براتون باشه؟
خوب درباره ی یه چیزی خیلی دلم می خواست باهاتون صحبت کنم اما هیچ وقت این اتفاق نیافتاد .یه امر مهم و وسیعیه و نمی شه تو چند خط گفت .یعنی در واقع همون بحر را در کوزه جا دادنه.ولی خوب من با فتو شاب براتون درستش می کنم!
می دونی؟(نه با اون لهجه نخون!)همیشه...از وقتی که یادمه دوست داشتم یه کاری کنم همه ی مردم خوش بخت شن.دعاهایی که می کردم ,از همون کلاس اول دوم ابتدایی,معمولا واسه خودم نبود.یعنی خوب دعاهای مامانو تکرار می کردم.همیشه دوست داشتم خدا همه ی مریضا رو شفا بده.دوست داشتم خدا به همه ,بچه های سالم و خوب بده تا خوش بخت باشن(آخه خودم 7 سال تو ترافیک موندم و مامان همیشه برام می گفت بچه دار نشدن چه سختیهایی داره).بعد دعا می کردم خدا همه ی اعضای این خونواده هایی رو که بچه هم بهشون داده(!)کنار هم نگه داره و همه احساس خوش بختی کنن.می گفتم خدایا به همه ی بابا ها پول بده(و تاکید می کردم پول حلال)تا بتونن برای خونواده هاشون خرج کنن و پیش اونا شرمنده نباشن و ...!اینا آرزوهای دوران ابتدایی من بود که هر روز پخته تر می شد.شاید واسه بچه ای به اون سن اونم تو اون زمان که بچه ها به اندازه ی بچه های امروزی روشن فکر(!)نبودن,یه کم سنگین به نظر می رسید.ولی مامانم خیلی باهام صحبت می کرد و من همه ی این چیزا رو می فهمیدم.یادمه اون موقع هایی که "کفشای تق تقی پاپیون دار قرمز"می پوشیدمو کلی ذوق می کردم,هر وقت می رفتم بیرون و می دیدم یه مغازه دار جلوی مغازه اش واستاده,سرمو می انداختم پایین و زل می زدم به پاپیونای کفشم و دلم می گرفت.فکر می کردم اون بیچاره تمام روز رو منتظر یه مشتری می مونه و هیچ پولی در نمیاره.ازش خجالت می کشیدم که نمی تونم پولی بهش بدم!!!!می گفتم خدایا من آرزو دارم اون قدر پولدار بشم که به همه ی آدمای دنیا.... تومن پول بدم(یادم نیست اون موقع درشت ترین اسکناس چند تومنی بود)بعد فکر می کردم کمه ولی حساب می کردم تو دنیا یه عالمه آدم هست و من نمی تونم بیشتر از این بهشون بدم و باز ناراحت می شدم!الان از افکار خودم تعجب می کنم.ولی هنوزم اون روحیه ,البته پخته تر و کامل ترش ,تو وجودم هست.از وقتی وارد راهنمایی شدم و چند تا کتاب در باره ی یوگا و نیروهای ما وراء خوندم و فهمیدم به کمک اونا می شه خیلی کارا کرد,یه رویای جدید تو ذهنم شکل گرفت:یه بنیادی تشکیل بدم که آدما با نیروهای مثبت به هم کمک کنن.هرچی که اطلاعاتم در این زمینه بیشتر می شد,جزئیات رویام هم واضح تر می شد.حتی تمام هزینه هاشم بر آورد کردم!فقط یه مشکل کوچولو دارم و اون اینه که تو رشتم!!!!این جا هم همه با بخااااااااااار!چه قدر پایه ان!(خوب بابا نمی خواد به غیرتتون بر بخوره!)ولی من تصمیم رو گرفتم و می خوام بعد از کنکورم ان شا الله با یاری خدای خوبم کارم رو شروع کنم.نیازی نیست از اول یه دفتر و دستک آن چنانی باشه.خدا پدر این وبلاگا رو بیامرزه نه هزینه ای دارن نه دردسری.با همین وبلاگا شروع می کنم.اولش از اطلاع رسانی که لازمه و پایه ی هر کاریه.به همه می گم که فقط با کمی امید و تغییر دیدگاهشون ,می تونن از زندگی نهایت لذت رو ببرن.می تونن با بیماری هاشون مبارزه کنن و اونا رو از بین ببرن. یا حتی اونا رو هدیه ای از طرف خدا بدونن و جزیی از زندگی.و با وجود همون بیماری باز هم نهایت لذت رو از این فرصت قشنگی که خدا بهشون داده ببرن.نه فقط برای بیمارها.این بنیاد می تونه برای هر کسی با هر مشکلی مفید باشه.می دونم الان خیلی متوجه نمی شین.خیلی دارم این شاخه و اون شاخه می پرم.تقصیر منم نیست.خود مساله دامنه ی گسترده ای داره(دامنه ی R! (خوب اینا رو بعد از کنکور کامل توضیح می دم.ولی تا اون موقع هم بی کار نمی مونم.
تا حالا چیزی راجع به امواج مثبت شنیدین؟(خوب معلومه که شنیدین) لابد می دونین که امواج مثبت از جمله نیروهی متافیزیکی ای هستن که تو وجود همه ی ما هست و همه می تونیم اونا را تا حد اعلایی پرورش بدیم.اصلا وقتی می گن خدا از روح خودش در انسان دمیده باید این انتظار رو داشته باشیم که قدرتی خیلی بیشتر از این قدرت های محدود فیزیکی داریم.خوب اگه یه کم به خودتون بیشتر توجه کنین و ایمان بیارین که موج مثبت و منفی یه حقیقته,اونوقت می تونین اونا رو در اختیار بگیرین.مثلا اگه هر روز تکرار کنید که به فلان آرزوتون خواهید رسید ,این تو ضمیر نا خود آگاهتون می شینه و تمام رفتار شما در راستای رسیدن به اون هدف جهت دهی می شه.ضمن اینکه شما با این کار کاینات رو موظف می کنید شرایط خارجی رسیدن شما به هدفتون رو هم مهیا کنن.حالا هم از درون و هم از بیرون شرایط مهیاست و شما قطعا به آرزوتون می رسین.
کاینات در واقع همه ی این جهان و نیروهای کیهانیه که خدا آفریدتشون و اونا رو موظف کرده تا آرزوهای ما رو برآورده کنن.شاعر می گه "ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند.....که جان دارد و جان شیرین خوش است"! اِ نه این مال یه جای دیگه بود!
آره این ابر و باد و مه و خورشید و فلک در واقع تمثیلی از همون کائناتن.
(خوب آخه من الان باید این نوشته ها رو بریزم تو نت خوب وقت ندارم براتون توضیح بدم که!هی می گه یعنی چی چرا داری چرت و پرت می گی!خودت چرت و پرت می گی بخون اگه متوجه نشدی خوب ساعت مطالعه ات رو بیشتر کن.4تا کتاب بخون بچه! هی پارازیت می اندازی حواسم پرت می شه)
آهان می گفتم.من الانم بیکار نمی شینم.می دونین؟ با چند تا از دوستام یه قراری گذاشتم (این ایده نزدیک 4-5 ساله تو ذهنمه و تازه عملیش کردم)که همه سر یه ساعت مشخص,آخرای شب,واسه هم و واسه ی همه ی آدمای دنیا انرژی مثبت سند کنیم.بدین وسیله از شما نیز دعوت می شود که به جمع ما بپیوندید.آره .بیاین شبا راس ساعت 11(که تقریبا همه وقت دارن)فقط برای دو دقیقه ,یه مراقبه ی کوچولو داشته باشیم تا هم خودمون آرامش پیدا کنیم هم به خودمون و دو ستامون و هر کس که نیاز به این انژی ها داره ,کمک کنیم به آرزوش برسه.
مواد لازم برای تهیه ی یک پرس مراقبه برای N نفر:
1- در یک اتاق آرام یا به همراه یک موسیقی ملایم ,روی یک صندلی(ترجیحا رو به قبله) صاف بنشینید(ولو نشیدا)
2-چشمها را ببندید و انگشت شصت را روی اون انگشت وسطیه که اسمشو نمی دونم قرار دهید.
3-(این شعر پیشرو مثله بقیه ی رپای فارسی مزخرفه ولی نمی دونم چرا ازش خوشم اومده و الانم دارم گوش می دم!)آرام نفس های عمیق بکشید (دم توسط بینی,بازدم از طریق دهان,بالا و پایین رفتن شکم باید محسوس باشد)
4-پس از چند ثانیه که ذهنتان آرامش نسبی یافت آرام آرام خود را در میان یک منبع نور تصورکنید که امواج نورانی و مثبت از هر طرف به سمت شما و از سوی شما به هر طرف(!)جریان دارند.در همین حین به آرزوی خود فکر کنید و بر آورده شدن آن را تجسم نمایید.سپس به همراه امواج مثبت به نزد دوستانتان بروید و رشته ای نورانی از ذهن خود به ذهن آن ها متصل نمایید تا بدین وسیله برای بر آورده شدن آرزوی آنها و خودتان تبادل انرژی نمایید ..سپس خود را روی قله ای فرض کنید و آنگاه امواج مثبت را مانند انفجار هایی پی در پی از وجود خود به تمام دنیا هدیه دهید(عین این فیلم تخلیا)از صمیم قلب برای خوشبختی و سلامتی و آمرزیده شدن گناهان همه ی انسان ها دعا کنید.
5-به اتاق خود برگردید و آرام آرام در و دیوار اتاق را تجسم نماید و سپس به آرامی چشم هایتان را باز کنید.
پی نوشت:زمان استاندارد برای چنین مراقبه ای بین 10 الی 20 دقیقه است(توجه کنید که بیشتر از 30 دقیقه خیلی خطرناکه حسن.جدی گفتما بیشتر نشه که می رین تو هپروتی به نام خلسه و اونوقت بابا ماماناتون میان خره منو می گیرن.حتی اگه تو خلسه هم نرین خیلی بده چون انرژیتونو برای مدت چند روز از دست می دینو و خمار می شین!پس جو گیر نشینا یه وقت)
اما خوب اگه این قدر وقت ندارین همون راس ساعت 11 بشینین رو صندلی و اون کار ها رو انجام بدین اما به جای تصور اون دنیای نورانی فقط تصور کنید تو اتاقتون هستید و رشته های مثبت و انواری از ذهنتون به کل دنیا منتشر می شه و اونوقت آرزوی خود و دوستستونم خیلی مختصر تصور کنید.
خوب الانه که مامان بیاد.
من دیگه برم.فقط دوست دارم هر کسی که می خواد به این جمع بپیونده اسمش رو تو قسمت کامنتا بگه تا هم بفهمیم چند تا دوست خوب هر شب به یادمونن و هم این که تو اون لحظه ها چند تا انرژی سفارشی و مشت واسه اون عده ی به خصوصم بفرستیم.
شاد باشید و جاری
پر از انرژی مثبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
برای کنکور ما هم دعا کنید
بدرووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود
+
+
+
+
+ + + + + + + + + +
+
+
+
+
(بیشتر شبیه صلیب شد.حالا اگه بلوگفا قاطی نکنه و همینی که تو وردمه تو بلاگمم بیفته!)
اللهم عجل لولیک الفرج
(وای این قسمت مدیریت بلوگفا چه قدر ناز شده!)
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386
شب چهارشنبه،13 دی 1385...
(درود.اینو قبل از امتحانا شروع کردم و بعد از امتحانا تموم.صبر کردم که 4-5 ماه بگذره.ده ها بار تو ذهنم اون شبو،اون صحنه ها رو تکرار کردم تا موقع نوشتن دیگه سوزی توش نباشه.اشک کسی رو در نیاره.نمی نویسم که کسی بخواد بخونه و ناراحت بشه.می نویسم برای اینکه همه یادشون بمونه غم چه قدر نزدیکه تا تو شادیاشون گم نشن.می نویسم تا همه بفهمن زندگی یعنی درد داشتن.من دارم زندگی می کنم و خدا رو شکر می کنم که بهم درد داده تا انسانیت رو و انسان ها رو فراموش نکنم.تا آدمای زجر کشیده یادم بمونه و اینکه اومدم تا به اونا و به همه ی بشریت کمک کنم نه اینکه تو شادی های فردیم گم شم.اومدم تا غم و شادیمو با دیگران تقسیم کنم و تو غم و شادیشون شریک شم.تا یادم بمونه" شادی ِ غم داشتن" خیلی بهتر از "غم ِ شاد بودنه"
خدایا کمکم کن...)
(از هیچ کس انتظار ندارم که بخونه و کامنت بزاره چون می دونم طولانیه و توصیفاش شاید بیش از حد به جزیات پرداخته باشه و اعصاب خورد کن باشه.واسه دل خودم نوشتمش.)
5ماه گذشته.5ماه از اون شب لعنتی گذشته.شب 13 دی 85.
چهارشنبه بود.امتحان ترم هندسه داشتم.خیلی خسته بودم .از یه طرف چند شب پشت سر هم نخوابیده بودم و از یه طرف حال بابا که اون جوری شد دیگه نتونستم تحمل کنم.نتونستم پنهون کنم.دو سه روز آخر دیگه مثل قبل نمی خندیدم.فقط لبخندای زورکی.بچه ها فکر می کردن از خستگی امتحاناست.
عصرش کانون داشتم.دیگه بریده بودم.تو راه برعکس همیشه چیزی نمی گفتم.معصومه می گفت دیگه چرا crap نمی گی؟می گفتم خوابم میاد.ولی بغض کرده بودم.یاد صورت رنگ پریده ی بابا افتاده بودم.باباییم 3-4 روز بود دیگه حتی نمی تونست حرف بزنه.دستاش حتی از دستای یه نوزادم نحیف تر شده بود.تماما کبود و جای سوزن و سرم.
از کانون اومدم .دم در یه لبخند مصنوعی رو لبام نشوندم و در زدم مامان در رو باز کرد.چشماش قرمز شده بود ولی لبخند می زد.عادت کرده بودیم گریه هامونو به روی هم نیاریم.خونه پر مهمون بود.دایی های بابا،عمو و زن عمو،عمه،پسر دایی های بابا،شوهر خاله و ... .سلام کردم.تخت بابا رو برده بودن تو اتاق و خودش تو حال ،رو زمین خوابیده بود.نمی تونست رو تخت بخوابه. نگاهش کردم.دلم هری ریخت پایین؛خدای من بابا چرا این جوری شده؟چرا صورتش کبود شده؟
لباسم رو عوض کردم امید تو اتاقم بود.چشاش قرمز.سعی کردم عادی برخورد کنم.الکی گفتم و خندیدم.گفت:"زویی" مامان گریه کرد...(آخه مامان تو تموم این مدت فقط پنهونی گریه می کرد.چشای سرخشو می دیدیم ولی اشکاشو هرگز)ساکت شدم.یه لبخند خواهرانه زدم و بغلش کردم.غرورش اجازه نمی داد جلوم گریه کنه.مامان اومد بالا.گفت:"امید این جایی؟درستونو بخونین.از هم جدا نشینا!پیش هم باشین"و رفت پایین... .خدایا مامان چی میگه؟یعنی چی از هم جدا نشین؟مگه چه خبره؟رفتم پایین.کنار بابا نشستم.بلند بلند نفس می کشید.یه نگاه به اطراف کردم.مردا چشماشون قرمز بود.زنا آشکارا گریه می کردن.از بابا جونم فقط یه پوست مونده بود.تموم استخونای جمجمه اش زده بود بیرون.سیاه شده بود.ابرو هاش به سبزی می زد.دهنش باز و چشاش از حدقه در اومده بود.تو کما بود... .الهی بمیرم براش.بابای تپل و دوست داشتنی من جلوی چشمام آب شده بود.بابایی 90کیلویی من شده بود 30کیلو.اونی که یه روز تو بغلش آروم می گرفتم،تنها "مرد" زندگیم،حالا از یه نوزاد نحیف تر شده بود؛حالا اون بود که تو بغل من گم می شد.حتی می ترسیدم بوسش کنم مبادا بشکنه.آروم پیشونیشو بوسیدم و نگاش کردم.بغضم داشت می شکست.لبم رو گاز می گرفتم...بابایی...بابایی...بابایی...تو دلم داد می زدم...باباجون من این تو نیستی.به خدا نیستی...به دین به مذهب نیستی... .دایی بابا آروم گفت دخترم برو بالا .برو درستو بخون.خوب می شه...می خواستم داد بزنم سرش.ولی آروم پا شدم.زن عمو بلندم کرد.رفتم طرف پله ها.سردی اولین پله رو که حس کردم،بغضم شکست.دویدم بالا.رو صندلیم نشستم و پاهامو جمع کردم رو صندلی و تکیه زدم به دیوار.دلم واسه خودم سوخت!مامان اومد بالا.منو که دید اول با یه لبخند گفت :"آرزو!داری گریه می کنی؟چیزی نشده که یه کم حال بابا بد شده..."اومد جلو.سرمو بغل کرد.نتونست ادامه بده.گفت" گریه کن اشکال نداره.گریه کن سبک شی"و خودشم همراهم شد"دیگه نقش بازی کردنا تموم شد.باید واقعیتو قبول کنیم.هرکس یه تقدیری داره.به خوبیاش فکر کن..هیچ خاطره ی بدی از خودش نذاشت.ببین بابا داره درد می کشه.دیگه راحت می شه.:گریه ام شدت گرفته بود.تکرار کرد"دیگه نقش بازی کردنم تموم شد.دیگه پنهان کاری تموم شد..."گفتم:"مامان من فهمیده بودم...از همون اول""پس تو هم داشتی نقش بازی می کردی؟من برای تو...تو برای من..."بغلش کردم.زن عمو و عمه اومدن بالا.ما رو که دیدن زدن زیر گریه.مامان گفت آرزو نگاه کن زن عمو اصلا چیزی از مادرش یادش نیست...4 سالش بود مادرش فوت کرد...اما تو کلی خاطره داری....هر سه تاشون بغلم کردن.زن عمو گفت می خوای برو یه دوش بگیر آروم شی....چه قدر نیاز داشتم.بی درنگ قبول کردم.شرشر آب بود و سیل اشکام.تو دلم فریاد می زدم...خم می شدم...راست می شدم...به زمین می افتادم...خدا رو صدا می زدم.توبه می کردم.می گفتم" خدایا اگه من گناه کردم ،خودمو مجازات کن...بابامو خوب کن ...تمنا می کنم..."مومن شدم...کافر شدم...نذر کردم...تهدید کردم....و اشک ریختم .بی واهمه.این جا کسی نبود که اشکامو ببینه.
اومدم بیرون.مثل همیشه یکدست سفید پوشیده بودم.دوستام همیشه می گفتن چرا این قدر سفید می پوشی؟چرا وسایلات همیشه سفیده؟می گفتم اگه سیاه باشه دلم می گیره...نمی دونستم به همین زودی،تو 16 سالگی باید سیاه پوش می شدم.
جو خیلی سنگین بود.گوشی تلفن یه لحظه هم سر جاش نبود.امید یه گوشه تنها نشسته بود.رفتم پیشش.بغلش کردم.گفت :"آرزو چرا بابا خوب نمی شه؟تو رو خدا فقط دعا کن."آروم گفتم"دعا می کنم.ولی باید واقعیتو قبول کنیم(حرفای مامانو تکرار می کردم) بابا ممنکه دیگه صبح فردا رو نبینه(چه قدر سخت بود گفتن این حرفا)الان داره درد می کشه...خیلی درد می کشه..."اون جوری"آروم می شه"با چشمای قرمزش یه نگاه به بابا کرد و گفت پس چرا تموم نمی شه؟"دلم لرزید.ادامه داد:"این جوری خیلی داره اذیت می شه.نمی تونم تحمل کنم.خدایا یا خوبش کن یا تموم کن..."ببین دیگه باید چی باشه که یه پسر آرزوی مرگ پدرشو کنه تا پدرش آروم بگیره........................... .
گفتم :"بیا بریم پیشش."برامون جا باز کردن.یه کم نگاهش کردمو آروم اشک ریختم.امید تمام سعیشو می کرد که اشک نریزه.از منقبض شدن عضلات صورتش معلوم بود.بابا رو بالا خوابیده بود.خیلی سخت نفس می کشید.مامان گفت برش گردونین به پهلو.عمو و شوهرخاله در نهایت احتیاط بابا رو برگردوندن.یه ناله ضغیف کرد.گفتم :"جان...جان الهی فدات شم...جان..."زن عمو که پرستار بود هی دستورای مختلف میداد و اجرا می کردن.بابا رو هر چند دقیقه بر می گردوندن.یکی می گفت دمر بخوابه یکی می گفت رو بالا.. .نکنین...تو رو خدا ...بابای من تحمل نداره... .از کتابخونه یه قرآن برداشتم و شروع کردم به خوندن.همه گریه می کردن....سوره ی الرحمن.هر وقت که این سوره رو باز می کنم حس می کنم یه نور خاصی توشه.قرآنو نزدیک بابا گرفتم تا نورش بهش بخوره.یه کم خوندم سر بابا تکون خورد.انگار می خواست بلند تر بخونم.صدامو بلند کردم.و صورتمو نزدیک تر بردم.حس کردم یه کم آروم تر شد.گفتم مامان بیا اینجا.می خواستم آخرین لحظه ها پیش بابا باشه.مامان از تو آشپز خونه گفت:"باشه ولی آخه من چه قدر آب شدنشو ببینم...تحمل ندارم... ."هق هقا بلندتر شد.مامان اومد کنارم.یه کم نشست.نتونست تحمل کنه.زن عمو عمه اصرار کردن که بره بالا و بخوابه به زور بردنش بالا. 10 دقیقه نشده بود که دیدم نفسای بابا آروم تر شده.فکر کردم حالش بهتر شده که یهو خون بالا آورد.جلوی دهنمو گرفتمو جیغ کوتاهی کشیدم.عمه تند تند لبای بابا رو پاک کرد و گفت چیزی نیست ...چیزی نیست.دویدم بالا مامانو صدا کردم.مامان با عجله اومد پایین.کنار بابا نشست.تمام دهن بابا آفت زده بود.تا حالا این جوری ندیده بودم.تمام سقف دهنش سفید بود.با یه گاس نمدار تو دهنش آب می ریختن.باز رفتم بالا تا تنهایی قرآن بخونم.زنگ زدن.اون یکی عمه بود.با سمیه و یادم نیست چند نفر دیگه.سمیه اومد بالا تو اتاقم.برای اولین بار صورت همیشه خندونش ،گریون بود. بغلم کرد و گریه کرد.سعی کردم آروم باشم.همه گریه می کردن.کسایی که هیچ وقت حتی نمی تونستم اشک ریختنشونو تصور کنم.سمیه شروع کرد به قرآن خوندم.بهم گفت سوره ی ملک رو بخون.عمه هم داشت می خوند.زهرا خانوم هم داشت می خوند.زن عمو هم داشت می خوند....دیگه نمی تونستم نفس بکشم.فکر کنم تمام معصومین رو از ته دلم صدا زده بودم... مامن هی به بابا می گفت ببین سمیه(دختر عمه ام که سیده) اومده .سمیه بیا دعا کن واسش.یکی دو ساعت دیگه همین جوری گذشت.بازم عمه ها منو مامانو امیدو به زور فرستادن تو اتاق که مثلا بخوابیم.ای کاش هرگز نرفته بودیم...ای کاش ... .
تازه چشام گرم شده بود که یهو سمیه اومد بالا ...نمی دونم چی شد...چه جوری این هشت تا پله رو رفتم پایین...داشتن پتو می کشیدن رو صورت بابام...نه نه بابام نمی تونه نفس بکشه...چی کار دارین می کنین؟تمام تنم داغ شده بود..."بابا مرد"...نه نه نــَـــــَـــَـــَـــَــــَــــَــــَــــَــــَــــَــــَــــَــــَــــَــــَــــَــــَــــَــــَــــَـــــَــــَـــــَـــــَــــــَــــــَـــَــــَــــــَـــــَــــَــــَــــَــــَــــَــــَـــَــــه نه..نه...تمام حرفایی که راجع به لحظه ی مرگ شنیده بودم تو سرم میچرخید.این که مرده از بالا به جسدش و کسایی که دور و برشن نگاه می کنه.سقفو نگاه می کردم.بابایی کجایی؟فقط یه لحظه دستم به پیشونیش خورد و بعد برای همیشه با اون کالبد دوست داشتنی خداحافظی کردم.مامان با خوش حالی از اتاق اومد بیرون...فکر می کرد معجزه شده و بابا خوب شده...هق هقو که شنید یه نگاه به بابا انداخت و لبخند رو صورتش خشک شد. شکستنشو دیدم...آروم از پله ها اومد پایین.کنارم نشست.گفت راحت شد... .پریدم تو بغلش...صبورانه بغلم کرد.داد زدم مامان ،بابا مرد...مرد...مرد... .فقط پلکاشو رو هم فشار داد که اشکش نریزه.امید اومد...از پله ها دوید.پتو رو که رو سر بابا دید غش کرد....زن عمو و عمه ها بغلش کردن.رو صورتش آب ریختن.داد زدم مامان امید غش کرد....مامان داشت به بابا نگاه می کرد.23 سال خاطره... و آینده ای با دو بچه...و تنها با یاری خدا...سنگینی خاطره ها و مسئولیت سنگینشو حتی منم حس کردم.داشت با بابا،کسی که واقعا عاشقانه دوستش داشت و یه سال تمومو با عشق و بی هیچ یاری و کمکی تنهایی ازش پرستاری کرده بود،خداحافظی می کرد.تو این یک سال چه قدر تو وبلاگم از عشق گفته بودم غافل از این که دو تا عاشق درست کنارم دارن با هم می سوزن. و جز عشق نیروی دیگه ای نمی تونست اون طور به مادرم کمک کنه.امید به زور اومد کنار بابا.از روی پتو بوسیدش.من اگه روزی حد اقل بیست بار بابا رو بوس نمی کردم روزم شب نمی شد.حالا چه جوری بی اون تحمل کنم؟کیو بغل کنم؟وقتی زنگ در می خوره به امید بوسیدن کی به سمت در پر بگیرم؟نمی دونم چند دقیقه گذشت تا درست فهمیدیم چی شده.فقط مامان بود که اشک نمی ریخت.همه خواهش می کردن گریه کنه.من تمنا می کردم.:مامان تو رو خدا گریه کن.اشکاتو نگه ندار.مامان اذیت می شی...تو رو خدا..."می گفتم ولی نه از ته دل.یه قطره اشک مامان کافی بود تا توانمو از دست بدم و نتونم این مصیبتو تحمل کنم.و مامان اینو می دونست.می دونست که اشکاش نه فقط من و امید،بلکه همه رو می سوزونه...همه می دونستن چه جوری واسه بابا زحمت کشیده...بی توقع از همه و فقط با توکل به خدای خودش.همه می دونستن با اینکه مامان حتی یه کلمه نگفته بود.اگه فقط لباشو از هم وا می کرد تا چند کلمه حرف بزنه همه از شدت عذاب وجدان می سوختیم... مامان گفت:"من گریه هامو کردم دخترم....من گریه هامو کردم....صبا می رفتم واسه بابا هلیم بگیرم....تو کوچه های خلوت داد می زدم....خدا رو صدا می کردم.....گریه می کردم.....می رفتم هلیم بگیرم مرده فکر می کرد دیونه ام..... .بازم هق هق بلند شد..یه ربع نگذشته بود که زنگ در صدا خورد.ساعت2:15 بود.عمو اینا بودن.تازه از کرج رسیده بودن... هق هق عمه وقتی در رو باز کرد باعث شد که همه هجوم بیارن تو....عمو،سامان،سینا،زن عمو....دوباره هق هقا شروع شد...سینا رفت زیر پله ها پشت به همه کلاهشو کشید رو صورتش و گریه کرد....مامان فقط گفت:"الان؟....چه قدر دیر رسیدن....چه قدر دیر....می خواست تو آخرین لحظه ببینتتون ولی.... ."عذاب وجدان تو چشمای عمو و زن عمو بیداد می کرد....از غروب مامان 10 بار زنگ زده بود که بیاین...نمی تونست جلوی بابا بگه داره میمیره ولی گفته بود .... .سامان داد زد:"چرا عمومو نگه نداشتین؟من می خواستم ببینمش....نامردا...نامرداااااااااااا.باز چند دقیقه هق هق و بعد دوباره قرآنو برداشتم...سوره ی ملک....سوره ی الرحمن....تا حالا چنین غمی تو دلم نبود....سوره ها رو از حفظ بودم وگرنه پرده ی اشک جلوی چشمام نمی ذاشت که خطوط قرانو ببینم.یه کم می خوندمو یه کم پیشونیمو از روی پتو می ذاشتم رو پیشونیه بابا...چه قدر آروم شده بود.دیگه صدای نفساش تو فضا نمی پیچید...نمی تونستم زندگی بدون بابا رو تصور کنم.به فردا فکر می کردم که همه بفهمن " من دیگه بابا ندارم".... مامان وسط هق هقا یه کتاب از تو کتابخونه برداشت .یه کاغذ از توش در آورد و با صدای بغض آلودو محزونش شروع کرد به خوندن.همه ساکت شدن...:
بخوان مارا.........منم پروردگارت ........خالقت از ذره ای ناچیز........صدایم کن مرا........اموزگار قادر خود را.....قلم را ،علم را،من هدیه ات کردم.
بخوان مارا.......منم معشوق زیبایت.......منم نزدیک تر از تو به تو........اینک صدایم کن........رها کن غیر ما را ،سوی ما بازآ........منم پروردگار پاک بی همتا........منم زیبا،که زیبا بنده ام را دوست می دارم........تو بگشا گوش دل........پروردگارت با تو می گوید.......تو را در بیکران دنیای تنهایان،........رهایت من نخواهم کرد........بساط روزی خود را به من بسپار.......رها کن غصه ی یک لقمه نان و آب فردا را........تو راه بندگی طی کن........عزیزا من خدایی خوب می دانم........تو دعوت کن مرا بر خود..........به اشکی ،یا خدایی ، میهمانم کن.........که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم.........طلب کن خالق خود را........بجو ما را.........تو خواهی یافت........که عاشق می شوی بر ما...........و عاشق می شوم بر تو...........که وصل عاشق و معشوق هم ..........آهسته می گویم،خدایی عالمی دارد........قسم بر عاشقان پاک با ایمان............قسم بر اسب های خسته در میدان.........تو را در بهترین اوقات آوردم........قسم بر عصر روشن ...........تکیه کن بر من........قسم بر روز،هنگامی که عالم را بگیرد نور.........قسم بر اختران روشن ،اما دور........رهایت من نخواهم کرد.........
بخوان مارا.......که می گوید تو خواندن نمی دانی؟.........تو بگشا لب........تو غیر از ما،خدای دیگری داری؟.......رها کن غیر ما را.......آشتی کن با خدای خود.........تو غیر از ما چه می جویی؟...(اینجا بود که بغض مامان شکستو گفت" خدایا خودت شاهدی من اون تابلوی "فقط خدا" رو زدم رو دیوار که یادم باشه جز تو از هیچ کس دیگه نباید کمک بخوام..."همه با شرم سرشونو انداختن پایین.می دونستن که بیشتر از اینا باید به مامانم کمک می کردن.می دونستم که مامانمو تنها گذاشتن.هر چند که بعضیاشون واقعا کمک کردنو دریغ نکردن....)....تو با هر کس به جز با ما چه می گویی؟.......تو بی من چه داری؟هیچ.......بگو با ما چه کم داری عزیزم،هیچ!!.........هزاران کهکشان و کوه و دریا را........و خورشید و گیاه و نور و هستی را..........برای جلوه ی خود آفریدم من..........ولی وقتی تو را من آفریدم..........بر خودم احسنت می گفتم...........و.تویی زیباتر از خورشید زیبایم.........تویی والاترین میهمان دنیایم...........گه دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت..........تو ای محبوب تر مهمان دنیایم........نمی خوانی چرا ما را؟؟..........مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟............هزاران توبه ات را اگر چه بشکستی........... ببینم من تو را از درگهم راندم؟.........اگر در روزگار سختیت خواندی مرا........اما به روز شادیت،یک لحظه هم یادم نمی کردی..........به رویت بنده ی من هیچ آوردم؟؟.........که می ترساندت از من؟........رها کن آن خدای دور.......آن نامهربان معبود..........آن مخلوق خود را..........این منم پروردگار مهربانت،خالقت..........اینک صدایم کن مرا،با قطره اشکی..........به پیش آور دو دست خالی خود را.........با زبان بسته ات کاری ندارم..........لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم........غریب این زمین خاکیم..........آیا عزیزم حاجتی داری؟.............تو ای از ما ..........کنون برگشته ای،اما................کلام آشتی را تو نمی دانی؟........ببینم چشم های خیست آیا،گفته ای دارند؟.......بخوان ما را........بگردان قبله ات را سوی ما..............اینک وضویی کن....... خجالت می کشی از من؟............بگو،جز من،کس دیگر نمی فهمد...........به نجوایی صدایم کن.............بدان آغوش من باز است................برای درک آغوشم شروع کن،یک قدم با تو..............تمام گام های مانده اش با من............................................ .
همه حضور خدا رو حس می کردن.با این متنی که مامان خوند یه کم آروم گرفتیم. سرم گیج می رفت .تو بغل مامان خوابم برد...یکی دو ساعت که گذشت بیدار شدم .یه پتو روم بود.چشامو که وا کردم چیزی یادم نبود.یه نگاه به دور و برم انداختم....بابا رو دیدم....یهو سنگین ترین غمای دنیا نشست تو دلم.یادم اومد چه مصیبتی به سرم اومده بود.همه ی موبایلا و تلفن خونمون داشتن این خبر لعنتیو رو منتقل می کردن.چند ساعت دیگه همین جوری گذشت.صبح شد.یکی یکی فامیلا میومدن.زنا غش می کردن.مردا در و دیوارو می گرفتن که نیفتن.بابام وسط سالن،زیر پتو خوابیده بود.به خانومی اومد و بابا رو معاینه کرد و گواهی فوت رو امضا کرد.هنوز سفید پوشیده بودم.نمی خواستم قبول کنم که بابا مرده.اصلا....اصلا من که لباس سیاه نداشتم.....کی فکرشو می کرد این دختر شاد و شیطون یه همین زودی قراره سیاه پوش بشه؟رفتم و تیره ترین لباسامو پوشیدم .می خواستن بابا رو ببرن.مامان اومد دستاشو کشید رو صورت بابا و زیر لب یه چیزایی گفت...غم انگیز ترین صحنه ی زندگیم رو دیدم...شکستم..... به راستی وداع عشاق سوزناک ترین صحنه هاست..بابا رو بلند کردن:لا اله الا الله... محمد رسوال الله.......الله اکبر مامان گفت بچه ها بیاین .بابا داره میره...بیاین خداحافظی کنین.... و خطاب به بابا گفت :ببخشید اگه کوتاهی کریدم...بخشید اگه.....عمه ها بغلش کردنو گفتن الهی قربونت برم تو که دیگه واسش کم نذاشتی.....تو که خودتم فداش کردی....شرمنده اتیم به خدا... .بابا رو گذاشتن توآمبولانس.....رفتم بیرون.همه ی همسایه ها ریخته بودن تو کوچه.زنا گریه می کردن.مردا دستاشونو رو چشماشون فشار می دادن.هیچ کی از بابام بدی ندیده بود.به همه خوبی کرده بود.واسه همه پدری کرده بود.حتی کسایی که نمی شناختم هم،مثل عمه ها و عمو هام هق می زدن.در آمبولانسو بستن....بابایی خداحافط .این خونه دیگه بی تو گرما نداره....می ری؟این قدر زود دختری رو که 7 سال از اومدنش رو از خدا می خواستی،7 سال نذر و نیاز کردی،تنها می زاری؟حتی 17 سالم پیشش نموندی.... .خاله اینا رسیدن.خاله دوید طرف آمبولانس.داد میزد باز کنید درو می خوام علی رو ببینم....محکم می کوبید رو در و ضجه می زد.بابام براش یه برادر کوچیک تر بود.همون طور که برای مادر بزرگم به جای داماد،یه پسر بود.مامان می گفت مامان بزرگ حتی تو مرگ پسر 20 ساله اش این طور گریه نکرده بود.بابایی رفتنت کمر خیلیا رو شکوند....خیلیا رو زمین گیر کرد.پیر....جوون.... . خاله بغلم کرد.گفتم آروم باش خاله.فقط براش دعا کن....خاله داد می زد.دختر خاله هام....پسر خاله هام....پسر عمو هام.....حتی فامیلای دور....پسرا ،تو حصار غرورشون،هر کدوم یه جا فرار کرده بودنو دست رو صورتوشن گذاشته بودن.....سینا....،تا حالا گریه اشو ندیده بودم....یه کم نگاهم می کرد....خجالت می کشید،شاید از سکوت و صبرم.....رو پله ی یه خونه نشسته بود و گریه می کرد.دخترا بغلم میکردن.نمی شنیدم چی میگن. زل زده بودم به آمبولاتنس.با بابا خدا حافظی می کردم.راه افتاد....نه تو رو خدا بابا مو نبرین....تو دلم فریاد می زدم......آمبولانس رفت و جاده ی طولانیه ماشینهای عزادار پشت سرش.مامان گفته بود بابا تو وطن خودش آروم می گیره.زمینی که عاشقش بود.تو لنگرود.هر جمعه صبح با شادی همه به سمت اون جا پر می گرفتیم و حالا.....برای آخرین باره که به همراه بابا می ریم اونجا.تا بابا رو بزاریمو ....تنها برگردیم....به آدمای تو ماشینا نگاه می کردم.همه گریه می کردن.مامان اما آروم بود.و من .باز داشتم قران می خوندم.تمام راه قران خوندم. :"انّ مع العصر یسرا" به مامان نشون دادم و ترجمه کردم.بغلم کردو گفت می دونم دخترم...منم واسه همینه که آرومم.....اما صداش بغض داشت.و رسیدیم.....
دلم می خواد بازم بگم .از لحظه ای که بابا رو سپردم به خاک.از گریه های امید که می گفت بابا قول داده بود امسال ما رو ببره شیراز....حالا کی منو داماد کنه..... و منی که به عروسی خودم بی حضور بابا فکر می کردم اما امیدو دلداری می دادم..براش حرف می زدم.از کربلا....از مصیبتایی که چندین برابر مصیبت ما بود....انگار خدا از زبونم حرف می زد.قبلا زیاد به کربلا توجه نداشتم ولی این بار این حرفا که نمی دونم چه جوری به ذهنم می رسید، به همه حتی به خودم آرامش می داد.می خوام بگم از صف طولانیه آدما تو دسته ی بابا.ازپر و خالی شدن چند باره ی مسجد از آدمها و با کمبود جا،از مسجدی که هر گز این همه آدم به خود ندیده بود.از حرفای مامان سر خاک بابا......از آدما و اشکاشون.....از شب اول قبر بابا.از اتاقم رنگارنگم که پر می شد از آدمای سیاه پوش وقتی فیلما و عکسای بابا رو تو کامپیومترم نگاه می کردم. و ضجه هاشون.....از نوحه هایی که امید می ذاشتو هق هقایی که که به آسمون می رفت:عمو جونم؛تا تو بودی ،سر و سامونی داشتیم تا تو رفتی دل پر خونی داشتین..... .
بابا بابا نرو بابا نرو نرو.....
از اینکه دیدم یه آدم با خوبیش چه طور می تونه دل بقیه رو به دست بیاره و با رفتنش کمر همه رو بشکونه.
ولی نمی گم.....چون بقیه اش هنوز سوزناکه.
فقط یه جمله از حرفای مامان که سر خاک بابا گفت:
مال و منالی نداشت که به اینو اون بده اما...یه دل مهربون داشت.یه دل سخاوتمند که بین همه مون تقسیمش کرد.... محبتشو از هیچ کس دریغ نکرد.من الان دلم آرومه چون می دونم کجاست.می دونم تو بهشته.جاش راحته...... .
بسم الله الرحمن ارحیم*الحمد لله رب العالمین*الرحمن الرحیم*مالک یوم الدین*ایاک نعبد و ایاک نستعین*اهدنا الصراط المستتقیم*صراط الذین انعمت علیهم*غیر المغضوب علیهم*ولا الضالین**
بسم الله الرحمن الرحیم*قل هو الله احد*الله صمد*لم یلد و لم یولد*و لم یکن له کفوا احد*
الهم صل علی محمد و آل محمد
(و این سوره که فلسفه ی نوشتنوش تو این پستو فقط خودم می دونم و خدای خودم:بسم الله الرحمن الرحیم*قل اعوذ بالرب الفلق*من شر ما خلق* و من شر غاسق اذا وقب*و من شر النفاثات فی العقد*و من شر حاسد اذا حسد.*)
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386
اشکایی گرون تر از الماس...
(این پستو هدیه می کنم به مادر مهربونم که بعد از خوندن این متن چشمای قشنگش بارونی شد)
پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت:نمی دانم عزیزم ؛نمیدانم.
پسرک نزد پدرش رفت و گفت:بابا،چرا مامان همیشه گریه میکنه؟
پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید این بود:همه ی زنها گریه می کنند ،بی هیچ دلیلی.
پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند متعجب بود.یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند.از خدا پرسید :خدایا چرا زنها این قدر گریه میکنن؟
خدا جواب داد:من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام،به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند.به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند.به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ،او به کار ادامه دهد.به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد،حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد،از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد.
و به او اشکی داده ام...این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت اشک بریزد و از بار غم هایش بکاهد............... .
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386
اعتراض به اون فیلم کذایی(300)
300themovie.info is an ongoing collaborative art project featuring art by artists using the theme of 'ancient Persia'. Driven by an admiration for arts, and united by a common concern about the barbaric and demonic portrayal of Persians in Frank Miller's graphic novel and , we have come together to voice our objection in a uniquely artistic fashion. The call for art has just been released and we are still receiving the artwork.
If you are an artist and would like to participate, please send your art to submit at 300themovie dot info .You can join the growing list and link to us by copying the following line of code on your blog or website.
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
از زندگی میگم...
به نام تو که تنهام نذاشتی...
سلام...
درود...
می خواستم تو این پست از اون روزای سخت بنویسم و از اون شبای لعنتی. بغضای فروخورده و اشکای نریخته ام.از چیزایی که دیدم.از حرفایی که شنیدم.و از تظاهرکردنام که بازم ادامه دارن...اما... .
راستش از خیلی وقت پیشا با خودم عهد بسته بودم تولد دوستامو حتی با یه شاخه گل هم که شده بهشون تبریک بگم.حالا که داداش آگاهم زحمت کشیده و لباس سیاه رو از تن وبلاگم در آورده،بی انصافیه اگه بازم از غم بگم.حد اقل این یه پست رو به خاطر اون و همه ی کسایی که تو این مدت صمیمانه کنارم بودن،از زندگی می نویسم.
راستش نمی تونم اون طور که باید حق مطلب رو ادا کنم.امیدوارم منو ببخشین.فقط می خواستم 6 اسفند تولد برادر خوبم "حسین "(آگاه)و 8 اسفند تولد داداش کوچولوی عزیزم" امیرحسین " و خواهر گلش" سارا" جون رو بهشون تبریک بگم.کسایی که تو این مدت مثل دو تا برادر کوچیک تر سعی کردن کنارم باشن .مثل همه ی دوستای دیگه ام.پسر و دختر،همه مثل خواهرا و برادرام بودن.تنهام نذاشتن.از همه تون ممنونم.
آقا امیر،آقا حسین ،تولدتون مبارک.امیدوارم بتونم همیشه مثل یه خواهر بزرگتر واستون باشم.امیدوارم همیشه شاد باشین...جاری باشین...همه تون....امیدوارم هیچ وقت رنگ غمو نبینین...هیچ وقت.
پی نوشت: درضمن 3 اسفند تولد مرضیه جون،و 6 اسفند تولد دوستای خوبم پگاه جون و معصومه جون رو هم بهشون تبریک می گم.
تا بعد....
شاد باشید و جاری
بدرود............ .
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385
هو
فعلا با همین باید بسازی تا بعد.
تازه قالب به این نازی به این تمیزی.چرا دنبال قالب ساده تر ازین هستی؟
هر چی میخوای هم مهم نیست.به منم هیچ ربطی نداره خلاصه تو باید ...پست بدی.یالا یالا
انجمن هواداران
